ز رهی دراز
با این دلشکسته ام
در گوشه ای ازکوچه نشستم ام
چشم را به دیوار دوخته ام
چو دراتش غربت سوخته ام
کلاغ نیمه شب غارغارمی کند
چشم گربه ی گرسنه گریه.ولبش زارزار میکند
درچهار فصل زندگی زندگی نموده ام
تاریکی شب رامن خود زدوده ام.
شعر
ز رهی دراز
با این دلشکسته ام
در گوشه ای ازکوچه نشستم ام
چشم را به دیوار دوخته ام
چو دراتش غربت سوخته ام
کلاغ نیمه شب غارغارمی کند
چشم گربه ی گرسنه گریه.ولبش زارزار میکند
درچهار فصل زندگی زندگی نموده ام
تاریکی شب رامن خود زدوده ام.
فاطمه بنت نبی درخانه خدا مهمان است
مکه چه نور باران است... که تولد علی جان است
همه تعجب!!!!مکه را چشم دوختند این مهمان عزیز کیست
این عنایت در خانه خدا چیست که پیش خدا عزم شب قدر را دارد
دایه اش فرشتگان است مولود کعبه علی(َع)است
سیاهی همه جا را گرفته
یک بار اسمان را نگاه کرده
چشمم افتاد به لامپ های خیره
حس غریبی کردم
حس کودکانه ام جولان زد وحس وطن کرد
نمی دانم ،همچو یاد پدر بود
که یاد من کرد
مرا گوشه نشین هر وطن کرد.
به خاک خون غلتیده من
باز کن دامان مهرت را
ناز کن این گل های آواره نیکت را
که لمس کنند دامان پاکت را
که از سرت کوتاه گردانند دستان ناپاک را
با ادب باش که سرمشق نویسنده بودن ادب است
زینت روی زنان
مایه طفلان امید اینده سازان ادب است
نویسنده بودن
مغز پر تلاش و شفافی می خواهد
که کار تو سلمان رشدی مرتد نیست
ایا سلمان رشدی می دانی می دانی نویسنده کیست
ان کسی که واقعیت را بیان کند
نه توهین به اقای دو جهان کند
سزایت مرگ بود
که همیشه پنهان هستی در زیر زمین جهنم
این نیست رسم نویسنده بودن.